داستان بازی Reanimal | سفری که بوی مرگ میدهد

7 مرداد 1405
داستان بازی Reanimal | سفری که بوی مرگ میدهد
تبلیغات

 

اگر از طرفداران آثار Tarsier Studios باشید، احتمالاً از همان لحظه‌ای که نخستین تصاویر Reanimal را دیدید، متوجه شدید قرار نیست با یک بازی ترسناک معمولی روبه‌رو شوید. استودیویی که با مجموعه Little Nightmares ثابت کرده بود برای روایت داستان، نیازی به دیالوگ‌های طولانی یا میان‌پرده‌های پرزرق‌وبرق ندارد، این بار هم سراغ روایتی رفته که بیشتر از آنکه گفته شود، باید کشفش کنید.

در نگاه اول، داستان بازی Reanimal ساده به نظر می‌رسد؛ دو خواهر و برادر به جزیره‌ای بازمی‌گردند که زمانی خانه‌شان بوده تا دوستان گمشده خود را پیدا کنند و از سرزمینی که به کابوسی زنده تبدیل شده فرار کنند. اما هرچه بیشتر در دل این جزیره پیش می‌روید، متوجه می‌شوید حقیقت بسیار پیچیده‌تر از یک مأموریت نجات است. خانه‌های ویران، خیابان‌های غرق‌شده، موجودات تغییرشکل‌یافته و خاطراتی که به‌ تدریج کنار هم قرار می‌گیرند، از گذشته‌ای پرده برمی‌دارند که هیچ‌چیز در آن اتفاقی نیست.

درست مانند آثار قبلی این استودیو، بخش بزرگی از روایت از طریق محیط، طراحی شخصیت‌ها و اتفاقاتی منتقل می‌شود که بازیکن با چشم خود می‌بیند، نه از طریق توضیح مستقیم. به همین دلیل بسیاری از بازیکنان بعد از رسیدن به پایان، هنوز با پرسش‌های زیادی روبه‌رو هستند؛ واقعاً چه اتفاقی برای این جزیره افتاده است؟ این موجودات ترسناک از کجا آمده‌اند؟ دوستان گمشده چه سرنوشتی پیدا کرده‌اند؟ و مهم‌تر از همه، پایان بازی دقیقاً چه مفهومی دارد

در این مقاله قصد نداریم فقط داستان کامل بازی Reanimal را به‌ صورت خلاصه مرور کنیم. هدف ما این است که تمام اتفاقات مهم بازی را به ترتیب روایت کنیم، ارتباط میان شخصیت‌ها را توضیح دهیم و در پایان، معنای رویدادهای اصلی و پایان‌بندی بازی را بر اساس شواهد موجود بررسی کنیم. هرجا موضوعی به‌ طور رسمی در بازی یا منابع سازندگان مشخص شده باشد، آن را به‌عنوان واقعیت بیان می‌کنیم و هرجا روایت عمداً مبهم باقی مانده باشد، تفاوت میان واقعیت و برداشت‌های احتمالی را نیز مشخص خواهیم کرد . 

اگر بازی را به پایان رسانده‌اید اما هنوز احساس می‌کنید قطعات این پازل تاریک به‌درستی کنار هم قرار نگرفته‌اند، در ادامه قدم‌ به‌ قدم با داستان بازی Reanimal از بازیکاچو همراه می‌شویم؛ از نخستین لحظه‌ای که دو کودک بار دیگر پا به جزیره می‌گذارند، تا آخرین رازهایی که در اعماق این کابوس انتظارشان را می‌کشد.

داستان بازی reanimal
داستان بازی reanimal

داستان بازی Reanimal از کجا آغاز میشود ؟ 

هر کابوسی، نقطه آغازی دارد. بعضی کابوس‌ها با یک اشتباه شروع می‌شوند، بعضی دیگر با تصمیمی که هیچ راه بازگشتی برای آن وجود ندارد. اما در داستان بازی Reanimal، همه‌چیز از لحظه‌ای آغاز می‌شود که دو کودک تصمیم می‌گیرند دوباره به جایی برگردند که زمانی آن را خانه می‌نامیدند؛ جزیره‌ای که اکنون دیگر هیچ شباهتی به گذشته ندارد.

بازی بدون مقدمه‌ای طولانی یا توضیح مستقیم، مخاطب را به دل ماجرا پرتاب می‌کند. پسر بچه‌ای که صورتش را با یک ماسک پارچه‌ای پوشانده، در میان آب‌های تیره از خوابی آشفته بیدار می‌شود؛ خوابی که در آن خود، خواهرش و سه دوستشان کنار چاهی قدیمی ایستاده‌اند و به اعماق آن خیره شده‌اند. این تصویر تنها چند ثانیه روی صفحه باقی می‌ماند، اما همان ابتدا به بازیکن نشان می‌دهد که چاه، گذشته و خاطره، قرار است نقش مهمی در روایت داستان داشته باشند.

پس از بیدار شدن، پسر با قایق کوچکی روی آب حرکت می‌کند تا خواهرش را پیدا کند. دختر نیز مانند او کودک یتیمی است که تنها همراه و تکیه‌گاهش برادرش محسوب می‌شود. هیچ گفت‌وگوی طولانی میان آن‌ها رد و بدل نمی‌شود و بازی عمداً اطلاعات بسیار کمی درباره گذشته این دو شخصیت در اختیار بازیکن قرار می‌دهد. همین سکوت، نخستین نشانه از سبک روایت Tarsier Studios است؛ روایتی که ترجیح می‌دهد سؤال ایجاد کند تا اینکه همه پاسخ‌ها را از همان ابتدا ارائه دهد.

وقتی قایق به ساحل می‌رسد، بازیکن برای نخستین بار جزیره را از نزدیک می‌بیند؛ سرزمینی که زمانی محل زندگی این کودکان بوده اما حالا بیشتر به بقایای دنیایی فراموش‌شده شباهت دارد. خیابان‌ها زیر آب فرو رفته‌اند، ساختمان‌ها نیمه‌ویران شده‌اند و در گوشه‌وکنار محیط، نشانه‌هایی از جنگ، ویرانی و رهاشدگی به چشم می‌خورد. هیچ انسانی در این جزیره زندگی عادی ندارد و سکوت سنگین آن، بیش از هر موسیقی ترسناکی احساس ناامنی را به بازیکن منتقل می‌کند.

پسر و دختر می‌دانند دوستانشان هنوز جایی در این جزیره گرفتار هستند و اگر دیر بجنبند، شاید دیگر هیچ فرصتی برای نجات آن‌ها باقی نماند

اما دلیل بازگشت این دو کودک چیست ؟ 

هدف آن‌ها پیدا کردن سه دوستی است که پس از وقوع فاجعه‌ ای نامعلوم در جزیره ناپدید شده‌اند. این مأموریت، تنها انگیزه‌ای است که بازی در ابتدای مسیر به‌صورت شفاف در اختیار مخاطب قرار می‌دهد. پسر و دختر می‌دانند دوستانشان هنوز جایی در این جزیره گرفتار هستند و اگر دیر بجنبند، شاید دیگر هیچ فرصتی برای نجات آن‌ها باقی نماند. همین امید، آن‌ها را وادار می‌کند با وجود تمام خطرها دوباره قدم در سرزمینی بگذارند که هر گوشه آن بوی مرگ می‌دهد.

با این حال، از همان دقایق ابتدایی مشخص می‌شود که این سفر تنها درباره نجات چند کودک نیست. هرچه خواهر و برادر بیشتر در دل جزیره پیش می‌روند، نشانه‌های عجیبی ظاهر می‌شود که با یک مأموریت ساده هم‌خوانی ندارد. موجوداتی با ظاهری غیرطبیعی در سایه‌ها حرکت می‌کنند، اجساد رهاشده بخشی از محیط شده‌اند و ساختمان‌هایی که زمانی محل زندگی مردم بوده‌اند، حالا به زندان‌هایی خاموش تبدیل شده‌اند. حتی طراحی دشمنان نیز حس می‌دهد آن‌ها صرفاً هیولا نیستند، بلکه به شکلی با گذشته این سرزمین و ساکنانش ارتباط دارند؛ موضوعی که بازی تا مدت‌ها پاسخی برای آن ارائه نمی‌دهد.

در همین میان، دختر گاهی دچار دردهای شدید و رؤیاهای آشفته می‌شود؛ رؤیاهایی که بار دیگر تصویر همان چاه مرموز و موجودی شبیه به یک گوسفند غول‌پیکر را زنده می‌کنند. بازی در این مرحله توضیحی درباره معنای این تصاویر نمی‌دهد، اما بارها آن‌ها را تکرار می‌کند تا ذهن بازیکن را برای اتفاقات بزرگ‌تر آماده سازد. این تصاویر، اولین قطعات پازلی هستند که بعدها مفهوم واقعی داستان را روشن‌تر خواهند کرد.

در واقع، داستان بازی Reanimal از همان ابتدا یک حقیقت مهم را به بازیکن القا می‌کند؛ اینکه این جزیره صرفاً مکانی آلوده به هیولاها نیست، بلکه زخمی عمیق از گذشته را در خود پنهان کرده است. زخمی که نه‌تنها سرنوشت دوستان گمشده، بلکه زندگی خود این دو خواهر و برادر نیز به آن گره خورده و هر قدمی که برمی‌دارند، آن‌ها را به حقیقتی نزدیک‌تر می‌کند که شاید هیچ‌گاه آماده روبه‌رو شدن با آن نبوده‌اند.

 

روایت کامل داستان بازی Reanimal

قایق کوچک، آرام روی آب‌های تیره حرکت می‌کند؛ آب‌هایی که زمانی بخشی از رودخانه‌ها و خیابان‌های جزیره بودند، اما حالا همه‌چیز را در خود بلعیده‌اند. هیچ صدایی به جز برخورد موج‌ها با بدنه قایق شنیده نمی‌شود و همین سکوت، از همان دقایق ابتدایی به بازیکن می‌فهماند که قرار نیست با یک ماجراجویی معمولی روبه‌رو شود. اینجا دیگر کسی منتظر بازگشت این دو کودک نیست؛ جزیره مدت‌هاست که زندگی را از یاد برده است.

پس از رسیدن به ساحل، خواهر و برادر نخستین قدم‌های خود را در میان بقایای دنیایی برمی‌دارند که انگار سال‌هاست میان جنگ، سیل و فراموشی گرفتار شده است. خانه‌های نیمه‌ ویران، قطارهای از ریل خارج‌شده، درختان خشکیده و بقایای وسایل نظامی، تصویری از سرزمینی را نشان می‌دهند که مدت‌ها پیش فروپاشیده است. بازی هیچ توضیح مستقیمی درباره علت این ویرانی ارائه نمی‌دهد، اما طراحی محیط از همان ابتدا این حس را منتقل می‌کند که فاجعه‌ای بسیار بزرگ، زندگی را از این جزیره گرفته است.

در مسیر، خواهر و برادر تقریباً هیچ گفت‌وگویی با یکدیگر ندارند. آن‌ها فقط به جلو حرکت می‌کنند؛ گویی مقصد را می‌شناسند و نیازی به توضیح نیست. همین سکوت، باعث می‌شود بازیکن بیشتر به محیط اطراف دقت کند؛ محیطی که هر گوشه آن داستانی ناگفته را در خود پنهان کرده است.

اما آرامش کوتاه ابتدای مسیر خیلی زود از بین می‌رود.

داستان بازی reanimal
داستان بازی reanimal

نخستین شکارچی جزیره

کمی بعد، اولین موجود وحشتناک بازی ظاهر می‌شود؛ موجودی قدبلند و بدقواره که بعدها با نام Sniffer شناخته می‌شود. برخلاف بسیاری از دشمنان بازی‌های ترسناک، این موجود صرفاً به دنبال شکار نیست. رفتار، ظاهر و حتی شیوه حرکتش نشان می‌دهد با چیزی فراتر از یک هیولا روبه‌رو هستیم. اسنیفر توانایی عجیبی دارد؛ او از میان اجساد حرکت می‌کند، گویی بدن‌های مردگان برایش فقط یک دروازه هستند. هر بار که تصور می‌کنید از او فاصله گرفته‌اید، ناگهان از داخل جسدی دیگر بیرون می‌آید و دوباره مسیرتان را سد می‌کند. همین ویژگی باعث می‌شود فرار از او بیش از آنکه به سرعت وابسته باشد، به زمان‌بندی و شناخت محیط نیاز داشته باشد.

اما چیزی که این بخش را مهم می‌کند، خود هیولا نیست؛ بلکه قربانی اوست.

پیدا شدن اولین دوست

پس از عبور از چند مسیر خطرناک، خواهر و برادر موفق می‌شوند نخستین دوست گمشده خود را پیدا کنند؛ کودکی که با نام Hood شناخته می‌شود. هود در اسارت اسنیفر گرفتار شده و اگر آن‌ها چند دقیقه دیرتر می‌رسیدند، احتمالاً سرنوشتش تفاوتی با قربانیان دیگر این موجود نداشت. نجات او، نخستین موفقیت واقعی گروه به شمار می‌آید و برای اولین بار، کورسوی امید در دل بازیکن شکل می‌گیرد. حالا دیگر این سفر فقط متعلق به دو کودک نیست؛ سه نفر کنار هم قرار گرفته‌اند و همین موضوع باعث می‌شود تصور کنید شاید واقعاً بتوان همه دوستان را نجات داد و از این جهنم فرار کرد.

اما Reanimal دقیقاً از همین امید برای غافلگیر کردن بازیکن استفاده می‌کند.

 

هرقدم تاریک تر از قبل

بعد از نجات هود، مسیر گروه از مناطق مختلف جزیره عبور می‌کند؛ مکان‌هایی که هرکدام تصویری تازه از ابعاد فاجعه ارائه می‌دهند. در گوشه‌ای خانه‌هایی دیده می‌شود که گویی ساکنانشان تنها چند دقیقه پیش آن‌ها را ترک کرده‌اند. در نقطه‌ای دیگر، اجساد سربازان کنار ادوات جنگی رها شده‌اند؛ انگار نبردی بزرگ ناگهان متوقف شده و دیگر هیچ‌کس برای جمع‌آوری کشته‌ها بازنگشته است ، هرچه جلوتر می‌روید، این سؤال پررنگ‌ تر می‌شود که آیا هیولاها عامل نابودی جزیره بوده‌اند یا خودشان نتیجه اتفاقی بسیار بزرگ‌ تر هستند؟

بازی در این مرحله پاسخی نمی‌دهد؛ فقط نشانه‌ها را یکی‌یکی مقابل چشمان بازیکن می‌گذارد.

همان چاه مرموز، نوری سرخ‌ رنگ و گوسفندی که در اعماق آن آرام‌آرام بزرگ‌ تر می‌شود

کابوس هایی که دختر میبیند

در میان این سفر، دختر بارها ناگهان از حرکت می‌ایستد ، درد شدیدی سراسر بدنش را فرا می‌گیرد و تصاویری کوتاه اما هولناک در ذهنش نقش می‌بندد؛ همان چاه مرموز، نوری سرخ‌ رنگ و گوسفندی که در اعماق آن آرام‌آرام بزرگ‌ تر می‌شود ، این رؤیاها در ابتدا کوتاه و پراکنده هستند، اما هر بار که تکرار می‌شوند، جزئیات بیشتری آشکار می‌شود. گوسفند دیگر موجودی عادی نیست؛ بدنش به شکلی غیرطبیعی تغییر شکل می‌دهد و تلاش می‌کند از دل چاه بیرون بیاید ، نه دختر معنای این تصاویر را می‌داند و نه بازیکن.

تنها چیزی که مشخص است، این است که ارتباطی میان این کابوس‌ها، گذشته کودکان و فاجعه‌ای که جزیره را نابود کرده وجود دارد.

امیدی که خیلی زود رنگ میبازد

با پیوستن هود، گروه دوباره به حرکت ادامه می‌دهد. برای نخستین بار بعد از شروع بازی، احساس می‌کنید شاید پایان این سفر چندان هم تلخ نباشد ، اما درست زمانی که همه‌چیز آرام‌تر به نظر می‌رسد، حادثه‌ای ناگهانی همه امیدها را از بین می‌برد ، در میانه مسیر، یکی دیگر از دوستانشان، Bandage، ناگهان توسط یک پلیکان غول‌پیکر و هیولایی ربوده می‌شود و پیش چشم دیگران ناپدید می‌شود. این اتفاق آن‌قدر سریع رخ می‌دهد که هیچ فرصتی برای نجات او باقی نمی‌ماند. گروه تنها می‌تواند مسیر پرواز آن موجود را دنبال کند و امیدوار باشد هنوز دیر نشده باشد.

در همین لحظه، داستان وارد مرحله تازه‌ای می‌شود؛ جایی که دیگر هدف فقط زنده ماندن نیست، بلکه مسابقه‌ای با زمان برای نجات باقی‌مانده دوستان آغاز می‌شود.

داستان کامل بازی reanimal
داستان کامل بازی reanimal

نجات بندیج و فرار از فانوس دریایی

بعد از جدایی ناگهانی Bandage، خواهر، برادر و هود لحظه‌ای هم درنگ نمی‌کنند. آن‌ها تنها سرنخی که در اختیار دارند، فانوس دریایی قدیمی جزیره است؛ جایی که پلیکان غول‌پیکر به سمت آن پرواز کرده و شکارش را با خود برده است. همین سرنخ کافی است تا مسیر خود را به سوی یکی از ترسناک‌ترین بخش‌های جزیره تغییر دهند. ، هرچه به فانوس دریایی نزدیک‌تر می‌شوند، نشانه‌های حضور این موجود بیشتر به چشم می‌خورد. پرهای عظیم، لاشه حیوانات و قفس‌هایی که از ارتفاع آویزان شده‌اند، نشان می‌دهد این بنا مدت‌هاست به لانه شکارچی جدید جزیره تبدیل شده است. در بالاترین نقطه، بندیج را می‌بینند؛ کودکی که داخل قفسی فلزی زندانی شده و درست کنار لانه پلیکان منتظر سرنوشتی نامعلوم است ، نجات او با یک درگیری مستقیم ممکن نیست. دختر با استفاده از چاقوی خود طناب قفس را قطع می‌کند و قفس با شدت به زمین برخورد می‌کند. ضربه درِ قفس را باز می‌کند و بندیج آزاد می‌شود، اما همین صدا، پلیکان را نیز از خواب بیدار می‌کند. از این لحظه، بازی به یک تعقیب‌وگریز نفس‌گیر تبدیل می‌شود ، چهار کودک با تمام توان از پله‌های فانوس پایین می‌دوند. پلیکان از سقف‌ها، پنجره‌ها و دیوارها عبور می‌کند و هر لحظه فاصله خود را کمتر می‌کند. در نهایت بندیج زودتر از بقیه خود را به در خروجی می‌رساند، در را باز می‌کند و پس از عبور دوستانش، آن را پشت سرشان می‌بندد تا برای چند ثانیه هم که شده، جلوی هیولا را بگیرد.

 

آتش، طویله و پایان شکارچی

فرار از فانوس، پایان خطر نیست.

در مسیر، چهار کودک وارد طویله‌ای قدیمی می‌شوند؛ جایی که چند خوک عظیم‌الجثه و موجودی بزرگ‌تر از آن‌ها حضور دارد. پلیکان بدون مکث سقف طویله را می‌شکند و دوباره به تعقیب آن‌ها ادامه می‌دهد. هرج‌ ومرجی که ایجاد می‌شود باعث واژگون شدن یک فانوس نفتی و آتش گرفتن طویله می‌شود ، در میان دود و شعله‌ها، کودکان خود را به بیرون می‌رسانند و در ورودی طویله را از بیرون مسدود می‌کنند. پلیکان، خوک‌ها و سایر موجودات داخل ساختمان گرفتار می‌شوند و آتش به‌تدریج همه‌چیز را در خود فرو می‌برد. این نخستین باری است که بازیکن احساس می‌کند شاید بتوان در برابر هیولاهای جزیره ایستادگی کرد؛ اما بازی خیلی زود نشان می‌دهد این تنها یک پیروزی کوچک در برابر کابوسی بسیار بزرگ‌تر بوده است.

آرامشی کوتاه در ایستگاه اتوبوس

بعد از فرار، چهار کودک برای چند دقیقه در یک ایستگاه اتوبوس متروکه پناه می‌گیرند. برای نخستین بار از آغاز سفر، سکوتی واقعی میان آن‌ها برقرار می‌شود.

اما این آرامش دوام زیادی ندارد.

دختر ناگهان دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد و از شدت درد خم می‌شود. زمین شروع به لرزیدن می‌کند، رنگ محیط به قرمز تغییر می‌کند و همه‌چیز برای چند لحظه حالتی غیرواقعی پیدا می‌کند. دوستانش با نگرانی فقط نظاره‌گر هستند؛ هیچ‌کدام نمی‌دانند چه اتفاقی در حال رخ دادن است و حتی خود دختر نیز نمی‌تواند دلیل این درد ناگهانی را توضیح دهد ، این اتفاق، یکی از اولین نشانه‌های مهم داستان است. تا اینجا شاید بازیکن تصور می‌کرد رؤیاهای دختر صرفاً کابوس‌هایی ناشی از ترس هستند، اما اکنون مشخص می‌شود میان او و نیرویی ناشناخته ارتباطی وجود دارد؛ ارتباطی که هرچه داستان جلوتر می‌رود، خطرناک‌تر خواهد شد.

همیشه از اینجا متنفر بودم 

مقصد بعدی؛ یتیم‌خانه‌ای که هیچ کودکی در آن امنیت ندارد ، پس از فروکش کردن لرزش‌ها، اتوبوسی قدیمی با راننده‌ای خاموش و مرموز از دل مه ظاهر می‌شود. بدون هیچ توضیحی، کودکان سوار آن می‌شوند و اتوبوس آن‌ها را مقابل ساختمانی عظیم و فرسوده پیاده می‌کند؛ یتیم‌خانه‌ای که زمانی محل زندگی آن‌ها بوده است.

هود با دیدن ساختمان، تنها یک جمله کوتاه می‌گوید که از هر توضیحی تأثیرگذارتر است:

«همیشه از اینجا متنفر بودم.»

همین جمله کوتاه کافی است تا بازیکن بفهمد این مکان فقط یک ساختمان متروکه نیست؛ بلکه بخشی از گذشته شخصیت‌هاست و خاطرات تلخی را در خود پنهان کرده است ، برادر و خواهر وارد ساختمان می‌شوند، اما هود و بندیج بیرون می‌مانند. داخل یتیم‌خانه، راهروهای تاریک، تخت‌های زنگ‌زده، اسباب‌بازی‌های رهاشده و سکوت سنگین، فضایی می‌سازند که حتی از هیولاهای بیرون نیز ترسناک‌تر به نظر می‌رسد اما این سکوت خیلی زود شکسته می‌شود. کودکانی عجیب با اندام‌هایی شبیه عنکبوت از میان دیوارها و سقف‌ها ظاهر می‌شوند. آن‌ها دیگر شبیه انسان نیستند و رفتاری کاملاً غریزی دارند؛ گویی سال‌هاست در تاریکی این ساختمان زندگی کرده‌اند. در مرکز این کابوس، موجودی قرار دارد که بازی از او با عنوان Mother یاد می‌کند؛ موجودی عنکبوت‌مانند که بر این کودکان سلطه دارد و آخرین دوست گمشده گروه، Bucket، را در اسارت خود نگه داشته است.

روایت کامل بازی reanimal
روایت کامل بازی reanimal

نبرد با Mother و نجات آخرین دوست

ورود به یتیم‌خانه، نقطه عطف داستان بازی Reanimal است. تا پیش از این، خواهر و برادر تنها در حال عبور از محیطی ویران بودند و هر از گاهی با هیولاهای جزیره روبه‌رو می‌شدند. اما این ساختمان، گذشته آن‌ها را به زمان حال گره می‌زند. هر راهرو، هر اتاق و هر تخت زنگ‌زده، یادآور روزهایی است که این کودکان پیش از فروپاشی جزیره در همین مکان زندگی می‌کردند ، در دل این ساختمان، آخرین دوست گمشده‌شان، Bucket، در اسارت Spider Kids قرار دارد. این موجودات کودک‌مانند، او را با طنابی به سمت حفره‌ای عظیم پایین می‌فرستند؛ حفره‌ای که در اعماق آن، موجودی وحشتناک به نام Mother انتظار طعمه بعدی خود را می‌کشد. خواهر و برادر خود را به موقع می‌رسانند و تلاش می‌کنند طناب را بالا بکشند، اما Spider Kids به آن‌ها حمله می‌کنند و دوباره Bucket را به اعماق چاه می‌فرستند. در جریان درگیری، خود این دو کودک نیز گرفتار طناب می‌شوند و همراه با دوستشان به زیر زمین سقوط می‌کنند؛ جایی که دیگر شباهتی به یک یتیم‌خانه ندارد، بلکه بیشتر به شهری مدفون در دل زمین می‌ماند.

شهری که زیر یتیم‌خانه پنهان شده بود

اعماق زمین، یکی از عجیب‌ترین مکان‌های بازی است.

اینجا خیابان، ساختمان و حتی اتوبوس‌های فرسوده دیده می‌شود؛ انگار بخشی از شهر، سال‌ها قبل به درون زمین فرو رفته و حالا Mother بر بقایای آن حکومت می‌کند. این بخش، بدون آنکه دیالوگی وجود داشته باشد، نشان می‌دهد فاجعه جزیره بسیار گسترده‌تر از چیزی بوده که در ابتدا تصور می‌کردیم.Bucket هنوز زنده است و با وجود بسته بودن دست‌هایش، تلاش می‌کند راهی برای فرار پیدا کند. او با جابه‌جا کردن تخته‌ای چوبی، پلی موقت می‌سازد تا خواهر و برادر بتوانند خود را به او برسانند. این صحنه، برخلاف ظاهر ساده‌اش، نشان می‌دهد که حتی در ناامیدکننده‌ترین شرایط نیز دوستی میان این کودکان از بین نرفته است ، اما درست زمانی که سه کودک دوباره کنار هم قرار می‌گیرند، زمین شروع به لرزیدن می‌کند ،  Mother از دل تاریکی بیرون می‌خزد.

داستان بازی reanimal
داستان بازی reanimal

تعقیب در دل تاریکی

Mother برخلاف هیولاهای قبلی، بیشتر شبیه شکارچی‌ای صبور رفتار می‌کند. او با پاهای بلندش روی دیوارها و سقف حرکت می‌کند و هر بار که تصور می‌کنید از دستش فرار کرده‌اید، از شکافی دیگر ظاهر می‌شود ، در همین حین، ده‌ها Spider Kid از دهان او بیرون می‌ریزند و مانند دسته‌ای از مورچه‌ها، راه خروج را بر کودکان می‌بندند. فرار از این موجودات تنها راه زنده ماندن است؛ زیرا ایستادن حتی برای چند ثانیه، به معنای گرفتار شدن در میان آن‌ها خواهد بود.  پس از تعقیبی طولانی، سه کودک خود را به بخش روشن‌تری از ساختمان می‌رسانند. نور خورشید از سقف شکسته یتیم‌خانه به داخل می‌تابد و Spider Kids ناگهان عقب‌نشینی می‌کنند؛ گویی توان نزدیک شدن به نور را ندارند. همین فرصت کوتاه باعث می‌شود خواهر و برادر بار دیگر جست‌وجوی خود برای پیدا کردن Bucket را از سر بگیرند.

 

آخرین رویارویی با Mother

سرانجام همه مسیرها به اتاقی بزرگ و متروکه ختم می‌شود؛ جایی که Mother آخرین کمین خود را آماده کرده است. Spider Kids از بالای تخت‌های فلزی نیزه پرتاب می‌کنند و Mother هر چند لحظه یک‌بار از میان دیوارها وارد اتاق می‌شود تا راه فرار کودکان را ببندد. این نبرد، برخلاف مبارزه‌های متداول بازی‌های اکشن، بیشتر بر همکاری و استفاده از محیط تکیه دارد ، خواهر و برادر نیزه‌هایی را که Spider Kids به سمتشان پرتاب می‌کنند، برمی‌دارند و همان سلاح‌ها را علیه Mother به کار می‌گیرند. هر ضربه، هیولای عظیم را ضعیف‌تر می‌کند تا سرانجام زخمی و ناتوان به گوشه‌ای از ساختمان می‌خزد. وقتی همه‌چیز تمام شده به نظر می‌رسد، خواهر و برادر تصمیمی عجیب می‌گیرند ، آن‌ها به جای فرار، وارد دهان Mother می‌شوند. این تصمیم در نگاه اول غیرمنطقی به نظر می‌رسد، اما دلیلش خیلی زود مشخص می‌شود؛ Bucket هنوز زنده است و درون بدن این موجود گرفتار شده است. چند لحظه بعد، Mother که دیگر توان مقاومت ندارد، سه کودک را همراه با Bucket بیرون می‌اندازد و اندکی بعد جان می‌دهد.

پنج دوست دوباره کنار هم

پس از ساعت‌ها فرار، تعقیب و جدایی، برای نخستین بار هر پنج کودک دوباره کنار یکدیگر قرار می‌گیرند.

لحظه‌ای کوتاه که شاید تنها آرامش واقعی تمام بازی باشد ، اما این آرامش نیز دوام چندانی ندارد ، وقتی از یتیم‌خانه خارج می‌شوند، با منظره‌ای روبه‌رو می‌شوند که ابعاد فاجعه را بزرگ‌تر از همیشه نشان می‌دهد. خودروهای نظامی، سربازان مسلح و ستون‌های زرهی در حال حرکت به سمت بخش‌های مختلف جزیره هستند. انگار جنگ هنوز تمام نشده و بیرون از کابوس هیولاها، دنیای انسان‌ها نیز در آستانه فروپاشی قرار دارد. پنج کودک برای فرار، سوار یکی از کامیون‌های نظامی می‌شوند؛ بی‌آنکه بدانند این وسیله آن‌ها را به جایی خواهد برد که رازهای اصلی جزیره، یکی پس از دیگری آشکار می‌شوند. 

عبور از میدان جنگ

فرار از یتیم‌خانه تازه آغاز راه است. پنج کودک که حالا دوباره کنار هم قرار گرفته‌اند، فرصت زیادی برای استراحت ندارند. آن‌ها خود را داخل یکی از کامیون‌های تدارکاتی ارتش پنهان می‌کنند تا از منطقه دور شوند، اما سفرشان خیلی زود با حادثه‌ای غیرمنتظره پایان می‌یابد. کامیون در ورودی یک تونل نظامی از کنترل خارج می‌شود و پس از برخوردی شدید، متوقف می‌شود. حالا راه بازگشتی وجود ندارد و تنها مسیر، ادامه دادن در دل منطقه‌ای است که جنگ هنوز در آن جریان دارد. در این بخش، فضای بازی به شکل محسوسی تغییر می‌کند. دیگر خبری از خیابان‌های متروکه یا خانه‌های ویران نیست؛ کودکان وارد سنگرها، پناهگاه‌ها و خطوط مقدم نبرد می‌شوند. زمین از گودال‌های انفجار پوشیده شده و سیم‌های خاردار، مسیر حرکت را دشوارتر می‌کنند. صدای انفجار از دور شنیده می‌شود، اما عجیب‌تر از همه، رفتار سربازانی است که هنوز در این منطقه حضور دارند.

آن‌ها نه برای دفاع از خود می‌جنگند و نه حتی برای کشتن دشمنی که دیده نمی‌شود.

بسیاری از آن‌ها، درست پیش چشم کودکان، اسلحه را روی شقیقه خود می‌گذارند و به زندگی‌شان پایان می‌دهند. بعضی دیگر با منفجر کردن نارنجک، خود و هر کسی را که نزدیکشان باشد نابود می‌کنند. این صحنه‌ها بدون حتی یک دیالوگ، تصویری تلخ از تأثیر جنگ بر انسان‌ها ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد که کابوس جزیره فقط به هیولاها محدود نیست.

اسب غول‌ پیکری که راه را بسته است

پس از عبور از سنگرها، مسیر کودکان به ساحل می‌رسد؛ اما راه پیش رو با موجودی عظیم‌الجثه مسدود شده است.

این موجود که بازیکنان آن را با نام Brook Horse می‌شناسند، ترکیبی ترسناک از استخوان، گوشت و اندامی شبیه یک اسب است که در میان آب و گل گیر افتاده و اجازه عبور نمی‌دهد. برخلاف بسیاری از هیولاهای قبلی، نزدیک شدن مستقیم به این موجود تقریباً غیرممکن است. خواهر و برادر متوجه می‌شوند در نزدیکی ساحل، یک توپ ساحلی عظیم هنوز سالم باقی مانده است؛ یکی از همان توپ‌هایی که زمانی برای دفاع از جزیره استفاده می‌شد. آن‌ها با همکاری یکدیگر توپ را آماده شلیک می‌کنند و پس از تنظیم زاویه، گلوله‌ای مستقیم به سمت Brook Horse شلیک می‌شود ، انفجار موجود را از پا درمی‌آورد و راه عبور باز می‌شود؛ اما این پایان ماجرا نیست.

نهنگ نابینا

چند دقیقه بعد، گروه به لاشه یک ناو جنگی عظیم می‌رسد که در میان آن، نهنگی مارمانند و غول‌آسا گرفتار شده است ، برخلاف ظاهر ترسناکش، این موجود هیچ تلاشی برای حمله به کودکان نمی‌کند. خیلی زود مشخص می‌شود دلیل این رفتار، نابینایی اوست. یکی از چشم‌های نهنگ از بین رفته و همین موضوع باعث شده راه عبور همه را سد کند. خواهر و برادر تصمیمی عجیب می‌گیرند. آن‌ها با لباس غواصی به زیر آب می‌روند و چشم Brook Horse را که چند دقیقه قبل کشته بودند، از بدنش خارج می‌کنند. اما درست زمانی که تصور می‌کنند همه‌چیز تمام شده، آن موجود دوباره جان می‌گیرد و تعقیبی کوتاه اما نفس‌گیر آغاز می‌شود. کودکان در آخرین لحظه موفق می‌شوند از آب خارج شوند و چشم را به نهنگ برسانند. نهنگ پس از دریافت چشم، آرام می‌شود و به‌آرامی از میان لاشه کشتی فاصله می‌گیرد. مسیر حالا باز شده است و گروه می‌تواند سفر خود را ادامه دهد. این صحنه یکی از معدود لحظات بازی است که در آن، خشونت جای خود را به نوعی همزیستی و همدلی می‌دهد.

 

داستان بازی reanimal
داستان بازی reanimal

گوسفندی که از دل کابوس بیرون می‌آید

پس از عبور از دریا، کودکان وارد ایستگاه مترویی متروکه می‌شوند. همه‌چیز برای چند لحظه آرام به نظر می‌رسد، اما این آرامش تنها چند ثانیه دوام می‌آورد. دختر دوباره همان درد شدیدی را احساس می‌کند که از ابتدای بازی بارها سراغش آمده بود ، نور سرخ‌ رنگ، تمام فضای ایستگاه را فرا می‌گیرد. چاهی که بارها در رؤیاهایش دیده بود، دوباره مقابل چشمانش ظاهر می‌شود و این بار، موجودی که در اعماق آن رشد می‌کرد، دیگر فقط یک تصویر نیست. دختر روی زمین زانو می‌زند، بدنش به‌شدت می‌لرزد و ناگهان... گوسفندی زنده را از دهان خود بیرون می‌آورد ، همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق می‌افتد ، گوسفند ابتدا موجودی کوچک و گیج به نظر می‌رسد، اما خیلی سریع روی پاهایش می‌ایستد، به سمت تاریکی می‌دود و از دید همه ناپدید می‌شود. نه کودکان می‌دانند با چه چیزی روبه‌رو شده‌اند و نه بازیکن هنوز پاسخ روشنی برای این اتفاق دارد ، اما یک چیز قطعی است؛ تمام رؤیاهای دختر از ابتدا، هشداری درباره همین لحظه بوده‌اند.

Hood نخستین قربانی این هیولای تازه متولد شده می‌شود

اولین قربانی

چند لحظه بعد، صدای فریادی از انتهای ایستگاه شنیده می‌شود ، گوسفند، در زمانی بسیار کوتاه، به موجودی عظیم و تغییرشکل‌یافته تبدیل شده است ، وقتی کودکان خود را به محل صدا می‌رسانند، دیگر دیر شده است ، Hood نخستین قربانی این هیولای تازه متولد شده می‌شود و پیش از آنکه دوستانش بتوانند کاری انجام دهند، به‌طور کامل بلعیده می‌شود. این صحنه، یکی از شوکه‌کننده‌ترین لحظات بازی است؛ زیرا برای اولین بار، بازیکن متوجه می‌شود تمام تلاش‌هایی که برای نجات دوستان انجام داده بود، قرار نیست پایان خوشی داشته باشد ، گوسفند حالا هرچه بیشتر تغذیه می‌کند، بزرگ‌تر و خطرناک‌تر می‌شود و سفر پنج کودک، ناگهان به تلاشی ناامیدانه برای فرار از موجودی تبدیل می‌شود که انگار از دل خود دختر متولد شده است.

داستان بازی reanimal
داستان بازی reanimal

فرار از شهری که دیگر قابل نجات نیست

بعد از آنکه Hood قربانی موجودی شد که تا چند دقیقه قبل چیزی جز یک گوسفند معمولی به نظر نمی‌رسید، دیگر هیچ امیدی به بازگرداندن شرایط گذشته باقی نمی‌ماند. خواهر و برادر، در حالی که تنها Bucket و Bandage کنارشان مانده‌اند، مسیر هیولا را دنبال می‌کنند؛ اما هرچه جلوتر می‌روند، این موجود بزرگ‌تر، خشن‌تر و غیرقابل‌کنترل‌تر می‌شود. هر قربانی، شکل تازه‌ای به بدن او می‌دهد و همین موضوع به‌تدریج نشان می‌دهد رشد این هیولا مستقیماً با مرگ کودکان ارتباط دارد. آن‌ها وارد بخش دیگری از شهر می‌شوند؛ شهری که دیگر هیچ شباهتی به محل زندگی انسان‌ها ندارد. ساختمان‌های نیمه‌ویران در آتش می‌سوزند، خیابان‌ها زیر آوار دفن شده‌اند و صدای انفجار از هر طرف شنیده می‌شود. سربازانی که هنوز زنده مانده‌اند، نه برای پیروزی، بلکه صرفاً برای زنده ماندن می‌جنگند. بعضی در سکوت کنار دیوار نشسته‌اند، بعضی دیگر از شدت استیصال به زندگی خود پایان می‌دهند و عده‌ای نیز بدون آنکه حتی متوجه حضور کودکان شوند، آخرین گلوله‌های خود را شلیک می‌کنند. این تصاویر، بدون هیچ توضیح مستقیمی، نشان می‌دهد جنگ و هیولاها حالا به بخشی از یک فاجعه واحد تبدیل شده‌اند.

قربانی بعدی

در دل سنگرهای ویران، Bucket برای لحظه‌ای از دیگران فاصله می‌گیرد ، همین چند ثانیه کافی است ، از دل شکاف دیوار، هیولای گوسفند دوباره ظاهر می‌شود؛ این بار بزرگ‌تر از قبل و با اندام‌هایی که دیگر شباهتی به یک حیوان ندارند. بازوهای اضافی، استخوان‌هایی که از بدنش بیرون زده‌اند و دهانی که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شود، نشان می‌دهد این موجود با هر بار تغذیه، دچار جهشی تازه می‌شود ، خواهر و برادر با تمام توان به سمت دوستشان می‌دوند، اما فاصله بیش از حد است ، در برابر چشمان آن‌ها، Bucket نیز بلعیده می‌شود ، چند لحظه بعد، سکوت همه‌جا را فرا می‌گیرد. از پنج کودکی که ابتدای سفر حضور داشتند، حالا فقط سه نفر باقی مانده‌اند.

بیمارستان متروکه

برادر، خواهر و Bandage برای فرار وارد بیمارستانی نظامی می‌شوند ، این ساختمان، شاید یکی از تلخ‌ ترین محیط‌های بازی باشد. تخت‌های بیمارستان هنوز پر از مجروحان جنگی است؛ اما بیشتر آن‌ها دیگر انسان‌های عادی نیستند. سربازانی که زخم‌هایشان درمان نشده، حالا با نارنجک‌هایی در دست میان راهروها سرگردان هستند. بعضی به سمت کودکان حرکت می‌کنند، اما پیش از رسیدن، انفجار جان خودشان را نیز می‌گیرد ، در این میان، سه کودک بدون آنکه بتوانند به کسی کمک کنند، فقط از میان ویرانه‌ها عبور می‌کنند ، اینجا دیگر دشمن اصلی هیولا نیست؛ بلکه نتیجه جنگی است که همه‌چیز را نابود کرده است.

داستان بازی reanimal
داستان بازی reanimal

آخرین دوست

در خروجی بیمارستان، Bandage از دو خواهر و برادر فاصله می‌گیرد. او صدایی را از دور می‌شنود و تصور می‌کند راه نجات را پیدا کرده است ، اما دوباره همان اتفاق تکرار می‌شود. گوسفند هیولایی، حالا بسیار بزرگ‌تر از قبل، از میان ساختمان بیرون می‌آید. پاهایش دیگر به سختی در خیابان‌ها جا می‌شوند و بدنش ترکیبی از گوشت، استخوان و اندام‌های انسانی است ، Bandage فرصت فرار پیدا نمی‌کند ، هیولا او را نیز می‌بلعد و سپس، بدون آنکه حتی به خواهر و برادر نگاه کند، به حرکت خود ادامه می‌دهد ، اکنون دیگر هیچ‌یک از دوستان نجات‌یافته زنده نیستند. تمام تلاشی که از ابتدای بازی برای پیدا کردن آن‌ها انجام شده بود، در برابر چشم بازیکن از بین می‌رود و مأموریت نجات، به تراژدی کامل تبدیل می‌شود.

آخرین مقاومت

حالا فقط خواهر و برادر باقی مانده‌اند ، آن‌ها دیگر فرار نمی‌کنند ، در میان خیابان‌های ویران، یک تانک رهاشده نظامی پیدا می‌کنند؛ وسیله‌ای که شاید آخرین شانسشان برای متوقف کردن این کابوس باشد ، برادر موتور تانک را روشن می‌کند و خواهر پشت توپ اصلی قرار می‌گیرد. برای نخستین بار در تمام بازی، این دو کودک تصمیم می‌گیرند به جای فرار، با منبع تمام بدبختی‌هایشان روبه‌رو شوند ، گوسفند هیولایی دوباره ظاهر می‌شود ، صدای شلیک اولین گلوله، خیابان را می‌لرزاند ، گلوله مستقیم به بدن هیولا برخورد می‌کند و او را به عقب پرتاب می‌کند، اما تنها چند ثانیه بعد دوباره روی پاهایش می‌ایستد.تعقیب‌ وگریزی نفس‌گیر آغاز می‌شود. تانک با تمام سرعت در خیابان‌های فروپاشیده حرکت می‌کند و خواهر، یکی پس از دیگری گلوله‌های توپ را شلیک می‌کند. هر انفجار بخشی از بدن هیولا را از بین می‌برد، اما موجود دوباره تغییر شکل می‌دهد و به حرکت ادامه می‌دهد؛ انگار دیگر قوانین طبیعی روی او تأثیری ندارند. سرانجام، پس از چند شلیک پیاپی، زمین زیر پای هیولا فرو می‌ریزد ، موجود عظیم به اعماق شکاف سقوط می‌کند ، خواهر و برادر برای چند لحظه تصور می‌کنند همه‌چیز تمام شده است ، اما درست زمانی که تانک از کنار شکاف عبور می‌کند، دستی عظیم از دل آوار بیرون می‌آید و بدنه تانک را در چنگ می‌گیرد ، هیولا هنوز زنده است.

آن‌ها آخرین گلوله‌های خود را شلیک می‌کنند و انفجار دوم، هم تانک و هم هیولا را به اعماق زمین می‌فرستد.

پایان بازی Reanimal؛ حقیقتی که همه‌چیز را تغییر می‌دهد

تا این لحظه، بازیکن تصور می‌کند تمام اتفاقات بازی به پایان رسیده است. گوسفند هیولایی سقوط کرده، تانک نابود شده و خواهر و برادر، هرچند همه دوستانشان را از دست داده‌اند، اما شاید هنوز شانسی برای زنده ماندن داشته باشند ، اما Reanimal دقیقاً در همین لحظه، بزرگ‌ترین غافلگیری خود را آشکار می‌کند ، پیروزی فقط یک توهم بو ، پس از سقوط تانک، برادر موفق می‌شود برای لحظاتی از میان آوار بیرون بیاید. همه‌چیز در سکوت فرو رفته و دیگر خبری از تعقیب‌وگریز نیست ، اما این آرامش تنها چند ثانیه دوام دارد ، گوسفند هیولایی دوباره از دل خرابه‌ها بیرون می‌آید؛ زخمی، اما هنوز زنده ، این بار دیگر خبری از فرار با وسیله نقلیه یا پناه گرفتن در ساختمان‌ها نیست ، هیولا مستقیم به سمت برادر حمله می‌کند و او را در برابر چشمان خواهرش می‌بلعد ، خواهر آخرین بازمانده گروه است او می‌دود، از میان ویرانه‌ها عبور می‌کند و تلاش می‌کند راهی برای فرار پیدا کند، اما هرچه جلوتر می‌رود، مسیرها یکی پس از دیگری بسته می‌شوند ; چند لحظه بعد، سرنوشت او نیز مانند دیگران رقم می‌خورد ،  گوسفند  دختر را نیز می‌بلعد ، دنیایی درون شکم هیولا اینجا، روایت بازی ناگهان تغییر می‌کند.

داستان کامل بازی reanimal
داستان کامل بازی reanimal

فضای تاریک و ویران بیرون، جای خود را به محیطی زنده و عجیب می‌دهد؛ دیوارهایی که مانند بافت بدن موجودی عظیم می‌تپند، راهروهایی که انگار از گوشت و رگ ساخته شده‌اند و سکوتی که بیش از هر صدایی آزاردهنده است ، دختر در این فضای غیرواقعی پیش می‌رود. در طول مسیر، صدای دوستانش را می‌شنود ، همان کودکانی که یکی‌یکی مقابل چشمانش جان باختند. صداها او را به سمت انباری چوبی هدایت می‌کنند؛ مکانی که در ظاهر امن به نظر می‌رسد، اما در حقیقت مهم‌ترین راز داستان را در خود پنهان کرده است ، حقیقتی که تمام بازی از شما پنهان کرده بود ، وقتی دختر وارد انبار می‌شود، دوستانش را زنده و سالم می‌بیند. برای اولین بار بعد از ساعت‌ها فرار، همه دوباره کنار هم هستند ، اما خیلی زود مشخص می‌شود این یک دیدار دوستانه نیست ، روی زمین، دایره‌ای از نمادهای عجیب دیده می‌شود ، در مرکز آن، جامی چوبی قرار دارد که پیش‌تر نیز در گوشه‌هایی از بازی دیده شده بود. کنار دایره، لاشه خرگوشی افتاده است؛ همان خرگوشی که دختر به آن علاقه داشت ، کم‌کم تصویر کامل می‌شود ، این کودکان، مدت‌ها پیش آیینی مرموز را اجرا کرده بودند. آیینی که در آن، خون خود را داخل جام می‌ریختند و برای رسیدن به خواسته‌ای بزرگ‌تر، قربانی تقدیم می‌کردند ، بازی هیچ جمله مستقیمی درباره هدف این مراسم بیان نمی‌کند، اما شواهد محیطی نشان می‌دهد این آیین با چاه مرموز، گوسفند و فاجعه‌ای که جزیره را نابود کرده، ارتباطی مستقیم دارد.

سرنوشت واقعی دختر

در ادامه، یکی از تلخ‌ترین صحنه‌های بازی نمایش داده می‌شود ، دوستان دختر او را بیهوش می‌کنند ، بدنش را داخل کیسه‌ای پارچه‌ای قرار می‌دهند سپس با طنابی  کیسه را روی زمین می‌کشند و به سمت همان چاهی می‌برند که از ابتدای بازی بارها در رؤیاهای دختر دیده بودیم. در اطراف چاه  چند گوسفند دیده می‌شوند.اما آن‌ها مانند حیوانات عادی رفتار نمی‌کنند. یکی‌یکی روی دو پا می‌ایستند و در سکوت، کودکان را تماشا می‌کنند؛ صحنه‌ای که بیش از هر هیولایی، حس اضطراب ایجاد می‌کند. چند لحظه بعد...

کیسه به داخل چاه انداخته می‌شود دوربین همراه با آن پایین می‌رود . وقتی کیسه باز می‌شود، دختر را می‌بینیم که بی‌حرکت در کف چاه افتاده است ، تصویر سیاه می‌شود.

اعتبار پایانی بازی آغاز می‌شود.

اما داستان هنوز تمام نشده است...

اگر فقط پایان اصلی بازی را ببینید، همین‌جا همه‌چیز تمام می‌شود.

اما کسانی که تمام پنج Coffin مخفی بازی را پیدا کرده‌اند، پس از پایان اعتبارها، صحنه‌ای اضافه مشاهده می‌کنند.

در این صحنه، سایه‌هایی کودک‌مانند با ماسک‌های سفید اطراف دختر جمع می‌شوند.

سپس آب از درون چاه با شدتی غیرعادی به بیرون فوران می‌کند؛ گویی چیزی در اعماق آن دوباره بیدار شده است. بازی هرگز به‌صورت مستقیم توضیح نمی‌دهد این صحنه دقیقاً چه معنایی دارد، اما آن را به‌عنوان پایان مخفی ارائه می‌کند و همین موضوع زمینه را برای برداشت‌های مختلف و احتمال ادامه داستان باز می‌گذارد.

معنی پایان بازی Reanimal چیست؟

اگر فقط به اتفاقات ظاهری نگاه کنیم، پایان داستان Reanimal داستانی درباره دو خواهر و برادر است که برای نجات دوستانشان وارد جزیره‌ای نفرین‌شده می‌شوند و در نهایت همه‌چیز را از دست می‌دهند. اما Tarsier Studios هیچ‌وقت روایت‌هایش را به این سادگی تمام نمی‌کند. درست مانند مجموعه Little Nightmares، پایان Reanimal نیز بیشتر از آنکه پاسخ بدهد، مخاطب را وادار می‌کند قطعات پازل را کنار هم بگذارد. خود سازندگان نیز توضیح رسمی و قطعی درباره معنای پایان ارائه نکرده‌اند و بسیاری از برداشت‌ها بر پایه سرنخ‌های محیطی، نمادها و روایت غیرمستقیم بازی شکل گرفته‌اند.

چاه؛ سرچشمه تمام کابوس‌ها

اگر بخواهیم تنها یک عنصر را به‌عنوان مهم‌ترین نماد داستان انتخاب کنیم، بدون تردید چاه است. تقریباً تمام اتفاقات مهم بازی به شکلی به این چاه بازمی‌گردند. اولین رؤیای دختر کنار چاه آغاز می‌شود، مراسم قربانی در کنار همین چاه انجام می‌شود و در پایان نیز بدن دختر به درون آن انداخته می‌شود. حتی در صحنه پس از تیتراژ، آب از همین چاه به بیرون فوران می‌کند و آخرین تصویر بازی را می‌سازد ، در خود بازی هیچ توضیح مستقیمی درباره ماهیت چاه داده نمی‌شود. با این حال، شواهد نشان می‌دهد که این مکان فقط یک چاه معمولی نیست، بلکه نقطه اتصال دنیای انسان‌ها با نیرویی ناشناخته است؛ نیرویی که به نظر می‌رسد در برابر قربانی، خواسته انسان‌ها را برآورده می‌کند، اما همیشه با بهایی بسیار سنگین.

آیا گوسفند، هیولای اصلی داستان است؟

در نگاه اول، گوسفند همان دشمن نهایی بازی به نظر می‌رسد ، اما اگر اتفاقات را کنار هم قرار دهیم، تصویر متفاوتی شکل می‌گیرد ، گوسفند نه در ابتدای داستان، بلکه پس از اجرای مراسم قربانی به بخشی از دختر تبدیل می‌شود و در ادامه از بدن او بیرون می‌آید. این موضوع باعث شده بسیاری از بازیکنان معتقد باشند گوسفند، موجودی مستقل نیست؛ بلکه تجسم نیرویی است که در نتیجه آن آیین آزاد شده است. ، در نتیجه، شاید گوسفند را نباید «شرور اصلی» دانست، بلکه باید او را پیامد تصمیم اشتباه کودکان در گذشته تلقی کرد.

چرا دوستان دختر، او را قربانی کردند؟

این سؤال، مهم‌ترین ابهام داستان است ، بازی هیچ شخصیت یا نوشته‌ای ندارد که مستقیماً بگوید انگیزه کودکان چه بوده است. اما از طریق فلش‌بک پایانی، تصاویر سینمای داخل بازی و نشانه‌های محیطی، می‌توان حدس زد که آن‌ها در بحبوحه جنگ و قحطی، برای پایان دادن به وضعیت موجود دست به اجرای آیینی مرموز زده‌اند ، نکته مهم اینجاست که این برداشت، تفسیر رایج جامعه بازیکنان است و نه حقیقتی که بازی به‌طور رسمی تأیید کرده باشد. بااین‌حال، شواهد موجود با این نظریه هم‌خوانی زیادی دارند؛ دنیای بازی پیش از آغاز ماجرا درگیر جنگی فرسایشی است و پس از قربانی شدن دختر، جهان به شکلی فاجعه‌بار دگرگون می‌شود.

آیا تمام اتفاقات بازی بعد از مرگ رخ می‌دهد؟

یکی از محبوب‌ترین نظریه‌ها این است که ماجراجویی خواهر و برادر، سفری واقعی نیست؛ بلکه نوعی چرخه پس از مرگ یا بازسازی خاطرات است.

چند نکته از این نظریه حمایت می‌کنند:

برادر در ابتدای بازی به دختر می‌گوید: «فکر کردم مرده‌ای.»

در پایان می‌بینیم که خود او در مراسم قربانی حضور داشته است.

دختر در انتهای بازی دوباره در کف همان چاه دیده می‌شود.

صحنه آغاز و پایان، به شکلی دایره‌وار یکدیگر را کامل می‌کنند.

با این حال، بازی هیچ‌گاه این نظریه را قطعی نمی‌کند و همین ابهام، یکی از ویژگی‌های اصلی روایت Reanimal است.

پایان مخفی چه تفاوتی با پایان اصلی دارد؟

اگر تمام پنج Coffin مخفی را پیدا کنید، صحنه‌ای اضافه بعد از تیتراژ نمایش داده می‌شود.

در این پایان، دختر همچنان درون چاه دیده می‌شود، اما این بار چند کودک با ماسک‌های خرگوش اطراف او ظاهر می‌شوند و هم‌زمان، آب با شدت از چاه بیرون می‌ریزد. این صحنه توضیح مستقیمی ارائه نمی‌دهد، اما به بسیاری از بازیکنان این برداشت را داده که چرخه هنوز پایان نیافته و نیروی آزادشده همچنان فعال است.

داستان بازی Reanimal
داستان بازی Reanimal

پیام اصلی داستان Reanimal

فارغ از تمام نظریه‌ها، یک نکته تقریباً در تمام روایت بازی ثابت باقی می‌ماند. Reanimal بیش از آنکه درباره هیولاها باشد، درباره پیامد تصمیم‌های انسان‌ها است ، هیولاها ناگهان از آسمان ظاهر نمی‌شوند. جنگ، ترس، ناامیدی و تلاش برای رسیدن به راه‌حلی سریع، زمینه‌ساز اتفاقاتی می‌شوند که در نهایت همه‌چیز را نابود می‌کنند. گوسفند، چاه و موجودات عجیب بازی را می‌توان به‌عنوان نمادهای همین پیامدها دید؛ نیروهایی که پس از آزاد شدن، دیگر قابل کنترل نیستند. این برداشت با تحلیل‌های منتشرشده از سوی جامعه بازیکنان نیز همخوانی دارد، هرچند بازی هیچ پاسخ قطعی و رسمی ارائه نمی‌کند.

جمع‌ بندی

داستان بازی Reanimal در نگاه اول شاید روایت ساده‌ای از دو خواهر و برادر باشد که برای نجات دوستان گمشده خود به جزیره‌ای نفرین‌شده بازمی‌گردند، اما هرچه بیشتر در دل این کابوس پیش می‌روید، متوجه می‌شوید با یکی از پیچیده‌ترین روایت‌های Tarsier Studios روبه‌رو هستید. استودیو بار دیگر همان سبک همیشگی خود را حفظ کرده؛ داستانی که بخش زیادی از آن نه در دیالوگ‌ها، بلکه در طراحی محیط، رفتار شخصیت‌ها، نمادها و اتفاقاتی روایت می‌شود که بازیکن باید خودش آن‌ها را کنار هم قرار دهد. در این مقاله تلاش کردیم داستان کامل بازی Reanimal را از آغاز تا پایان، به ترتیب روایت کنیم و سپس به سراغ پایان بازی Reanimal و مهم‌ترین برداشت‌هایی برویم که از اتفاقات پایانی می‌توان داشت. بااین‌حال، باید در نظر داشت که سازندگان عمداً بسیاری از جزئیات را مبهم باقی گذاشته‌اند و همین ابهام، بخشی از هویت روایت Reanimal است. به همین دلیل، میان آنچه در بازی به‌صورت مستقیم نمایش داده می‌شود و آنچه حاصل تحلیل و تفسیر جامعه بازیکنان است، تفاوت وجود دارد.

اگر هدف شما فقط آشنایی با داستان Reanimal بود، اکنون تصویر کاملی از مسیر دو شخصیت اصلی، سرنوشت دوستانشان، راز چاه، موجود مرموز گوسفند و اتفاقات پایانی بازی در اختیار دارید. اما اگر بعد از دیدن تیتراژ همچنان سؤال‌هایی درباره معنی پایان بازی Reanimal یا نمادهای آن در ذهن شما باقی مانده، باید بدانید که دقیقاً همین حس، بخشی از تجربه‌ای است که Tarsier Studios برای بازیکنان طراحی کرده است؛ تجربه‌ای که پاسخ‌های قطعی را کنار می‌گذارد تا هر مخاطب برداشت خودش را از این کابوس فراموش‌نشدنی داشته باشد.در نهایت، Reanimal فقط یک بازی ترسناک نیست؛ بلکه روایتی تلخ درباره امید، دوستی، جنگ، فداکاری و پیامد تصمیم‌هایی است که گاهی حتی با نیت خیر گرفته می‌شوند، اما می‌توانند آینده یک جهان را برای همیشه تغییر دهند. شاید به همین دلیل است که حتی پس از پایان بازی، بسیاری از بازیکنان دوباره به سراغ آن برمی‌گردند؛ نه برای پیدا کردن راه خروج از جزیره، بلکه برای کشف حقیقتی که در دل تاریکی پنهان شده است.

تبلیغات

به اشتراک گذاری:

مطالب بیشتر

  • داستان بازی هالونایت | Hollow Knight : SilkSong

    28 آذر 1404
    داستان
    داستان بازی هالونایت | Hollow Knight : SilkSong
    nintendo
    pc
    playstation
    xbox
  • داستان کامل همه بازی‌های مافیا (Mafia) | از 2002 تا 2025

    4 شهریور 1404
    داستان
    داستان کامل همه بازی‌های مافیا (Mafia) | از 2002 تا 2025
    pc
    playstation
    xbox
    android
    ios
  • داستان بازی Assassin’s Creed Shadows؛ سرگذشت نائوئه و یاسوکه

    2 مرداد 1404
    داستان
    داستان بازی Assassin’s Creed Shadows؛ سرگذشت نائوئه و یاسوکه
    pc
    playstation
    xbox
  • داستان دنیای League of Legends: تحلیل شخصیت‌ها و لور بازی

    12 تیر 1404
    داستان
    داستان دنیای League of Legends: تحلیل شخصیت‌ها و لور بازی
    pc

دیدگاه‌ها (0)

لطفا برای ثبت دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

اولین نظر را شما ثبت کنید...